تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى

271

تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )

حدوث و تصرم و كثرت و تغيير و تبديل در علم نيست ، بلكه در معلوم مىباشد و داثر و متغير و زايل منكشف است نه آنچه كشف به واسطهء اوست . « 1 » با اين تصريحات اكيده در اثبات جمله‌اى كه به واسطهء آن مدام صداى تغير معلوم ، گوش هر كسى را كه شنوندهء كلام آنهاست قرع مىنمايد ، اين توهم از كلامى از آنها پيدا شده است كه ابداً بر افترايى كه به آنها زده مىشود دلالت ندارد و آن كلام اين است كه : « يعلم الاشياء بالعلم الكلى و لا يعلم بالعلم الجزئى » معناى فرمايش حكما اين است كه يك بار كلى و جزئى در مفاهيم گفته مىشود ؛ چنان كه نزد اهل منطق چنين است و يك بار كلى و جزئى ، مانند مطلق و مقيد با نظر به وسعت و احاطهء وجودى در كلى و مطلق و ضيق وجودى در جزئى و مقيد ، در باب وجودات و حقايق گفته مىشود ؛ چنان كه عقل كلى و فلك كلى و نفس كليه كه مىگويند ، مراد از كليت صدق بر كثيرين نيست ، بلكه مراد اين است كه اينها به ديگران احاطه دارند . فلك كلى ، يعنى افلاك ديگر و موجودات طبيعى در جوف او بوده و او بر آنها محيط مىباشد . حال همان گونه كه نور شمس كه بر فضاى وسيع و پهناور احاطه دارد و بر اطراف خود تا چندين هزار فرسنگ اشراق دارد ، در اين اصطلاح كلى است و اگر بر مكان خاص و اتاق خاصى بتابد محدود مىشود ولى اين محدوديت ، او را از كليت و احاطه خارج نمىكند ؛ چون نور ساطع شمس بر اين فضا هم محيط بوده و نسبت به آن وسعت دارد ، همچنين ذات احديت به علم محيط و وسيع و فيض منبسط و مقدس به اشياء عالم است ، منتها اين ظلّ منبسط يك وجههء تعلقى و فنايى و ربطى به خالق دارد كه جنبهء « يلى الرب » او و وجههء نورانيت اوست كه جلوه‌اى و صدورى است كه داراى اطلاق و بساطت و وحدت و كليت و احاطه مىباشد و به اين وجهه ، علم فعلى كلى است و بر صور خاصه ، يعنى وجودات محدوده و جزئيه و ناقصه و داثره و متغيره و

--> ( 1 ) - شفا ، بخش الهيات ، ص 499 ؛ اسفار ، ج 3 ، ص 407 - 417 .